تبليغاتX
Web Theme : Www.z-mousavi.Blogfa.com Theme System : BlogFa --> اعترافات ارشمیدوس
اعترافات ارشمیدوس
 
پست آخر......

 

روزگار تنهایی خود را تنها باش .....

 

آی اونی که بالا بالا هایی... می شنوی چی میگم؟ حواست هست؟ نکنه این روزها سرت شلوغ شده ؟؟

ببین...

 

گفتی: جنس ظریف می آفرینم تان.                 گفتیم : باشه.

 

گفتی : گناه پای شماست... انتخاب هم پای شما.                        گفتیم : باشه.

 

گفتی :‌ بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت ها را به شما می دهم... 

 

نفرینی پشت سر شماست: مادر شدن! 

 

گفتیم : ‌باشه.

 

گفتی :‌فقط برای رنج هایتان « ‌اشک » را به شما می دهم. گفتیم: باشه.

 

 

 

 خدا جون !! نگفتی با این موجودات کله شق چه کار کنیم؟

 

نگفته بودی ظرافتمان برای این است که آنها لذت ببرند...

 

 نگفته بودی گناه همه چیز را به پای ما مینویسند...

 

 نگفته بودی انتخاب هایت گاهی اینقدر سخت می شوند...

 

نگفته بودی  بزرگترین درد ها و بزرگترین لذت هایمان را این موجودات عجیب و غریب درست می کنند ...

 

 

نگفته بودی برای همان نفرین ات هم باید دست به دامن یکی از این ها بشویم...

 

 

باور کن بعضی وقت ها بدجوری مستاصل می شویم. قاطی می کنیم و نمی دانیم باید الان برایشان مادر باشیم ، همسر باشیم ، خواهر باشیم ، یا معشوق.  کاش یک دستو العمل هم همراهشان می آفریدی!!

 

باور کن بعضی وقت ها  اشکی هم  که داده ای اصلا بسّ نیست... 

  

راستیاتش  نمیدونم آخرین حرفامو چی میخوام بگم ... بزارید یه چیزی ازتون بپرسم ... ؟ تا حالا شده خیلی احساس تنهایی کنید .. ؟؟یا اینکه شده دلتون خیلی بگیره یا اینکه کسی نباشه باهاش دردودل کنید ..؟؟

 

تا حالا شده دلتون خیلی پر باشه اما کسی نباشه به حرفاتون گوش بده ..؟؟

 

این چند روزه همه چی دست به دست هم داده که منو عصبی تر از قبل کنه.دارم با خودم فکر میکنم پایان شب سیه گاهی از سفیدی بی رنگ می شه

 

 

 دیگه نمی خوام به چیزی فکر کنم که ذهنمو مشغول کنه. نمی دونم چرا بعضی آدما مثه لاشخورن ؟منتظرن واسه آدم یه مشکلی پیش بیاد هی با نوک بکوبن تو سرش .....

.

 نمیدونم چرا اطرافیان من نمیدونن که من همون جوری که خیلی میخندم می تونم گریه کنم،اما من  پیش هر کسی گریه نمیکنم!!!

 

ولی خوبیه همه ی اینا  اینه که فهمیدم هیشکی لیاقت محبت نداره.از این به بعد میخوام خودم باشم .دلم واسه خودم تنگ بشه .و همه ی وقت وانرژیم مال خود خودم باشه.

 

 

خب دیگه  بسمه....

در پناه خدا باشید .... همیشه به خدا توکل کنید .....

خداحافظ تک تکتون...

 

 

پی نوشت ۱:روزگار تنهایی خود را تنها باش و نگذار کسی در تنهایی تو شریک باشد حتی بهترین دوستانت.......

               تنهایی نعمتی است که فقط بعد از ازدست دادنش می فهمید که چه بود که رفت

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28 و ساعت 13:54 توسط ارشمیدوس |
من از راه دور و دراز /من از پشت زندان درس آمدم

 

 

سیلام سیلام   

 

 

دست نگه دارید...خودکشانی نکنید واسه همیشه که نرفته بودم ....

 

بابا جون چند روزه...کامپیوترم...عزیزکم...عشقولانم سوخیده..الهی این اداره برق از دم  بترکههههههههههه..الهی اونی که من میدونم زیر تریلی ۱۸ چرخ تیکه تیکه شه ...الهی جگرت سوراخ شه ......

 

الهی.....

 

 

 

یهو دو نصفه شب برق رفت فرداشم دیگه کامپیوترم روشن نشد...مرد...سوخید....پرپر شد...عشق من ....کامپیوترم.......

 

 

الهی ارش بمیره واست.تقصیر خودمه واست محافظ نخریدم.

 

 

باورتون نمیشه که کامپیوترم چه قده با من ریفیق بود.

 

 

ظهرا که میومدم همین که زنگ در خونه رو میزدم کامپیوترکم خود به خود روشن میشد.!!!به جون خودم !!!!  اااااااا  باور کنین دیگه !!!!.

 

 

(اخه میدونین  برق اتاقم یه جورایی اتصالی داره!!!نیشخند)

 

 

خلاصه اینکه مادوتا با هم عالمی داشتیم.!!!

 

 

 

واسه همین بود که یه مدتی نتونستم  بهتون سر بزنم.و آپ کنم.البته لازم به ذکره  تو این مدت به شدت در امر خطیر خر خونی بودیم .نمیدونین که این چند وقته چقده امتحان داشتم و دارم ...

 

 

 

همين الانه کامپیوتر جدیدمو تحویل گرفتم و با مغز اومدم تو نت از خودم شادی در وکنم

 

 

 

 واااااااااااااااای من هولم هنوز ....

 

 

نميدونم  چی میخواستم بنويسم ؟ وای مامان ن ن ن ن نی

 

 

الانه مثه کسیم که میخواسته يه اعتياد خفن رو ترک کنه و تا حدودیم موفق بوده ولی يهووووووووو يه سينی پره  ترياک بگير برو تا کوکایین وکراک....میزارن جلو روش 

 

 

 

ولی بهش کبريت نميدن ! ( اين قسمت کبريت ندادنش برميگرده به اين که من بيچاره بعد این هوا روز تو ترک بودن حالا که میخوام يه دلی از عزا دربيارم سرعت ای دی اس ال  فکر ميکنين چنده ؟ نه خدا وکيلی  ؟ اصلا روم نميشه بگم۸/۳۲ آخه  دردمو  من  به کی بگم ؟ )

 

 

 

شنبه کوییز قارچ داشتیم  منم دیدم تو خونه که درس نمیخونم بزار برم بیمارستان هم دوستامو میبینم هم ای دی اس ال سرعت خفن داره کلی فاز میده خلاصه  رفتم قسمت کتابخونه ببینم اوضاع از چه قراره !

 

 

 

 چون حدس می زدم قراره با چه منظره ای روبرو شم یواشکی سرمو از لای در بردم تو که درجا  خشکم زد .

 

 

 ۹۹ درصد بچه های پزشکی با تمام هیکلشون تو کتاب فرو رفته بودن جوری که گمونم اگه کنارشون آدمم تیکه تیکه میکردن  نمی فهمیدن.

 

 

باید عرض کنم که نه تنها از خودم خجالت نکشیدم بلکه خیلیم دلم براشون سوخت

 

 

اونقدر حال بدی بهم دست داد که برای خالی کردن حرصم بیخیال شدم و به سمت بوفه رفتم  یه دیش دیش آلبالویی گرفتم

 

تو راهرو که میرفتم هرکول (پسر خر هونه ی کلاسمون)رو دیدم همه ی جزوشو با ماژیک ۲۴ رنگی رنگ آمیزی کرده بود .هنوزم ول کنش نبود داشت میجوییدش .خدایی تو اون لحظه فقط داشتم دیش دیش تو دستمو با جزوه ی اون مقایسه می کردم.

 

 

 

خلاصه شب یاد جزوه هام افتادم و طبق معمول رو تخت دراز کشیده بودم و درس می خوندم

 

با خودم گفتم امشب از اون شباست که باید تا صبح خر بزنم .

 

 

 همین جمله باعث شد خوابم بگیره و تخت تا خود صبح بخوابم.

 

 

 

 خلاصه ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار شدم و تا ۳ساعت  یه ریز خوندم

 

 

از امتحانی که دادم راضی بودم تازه  اگه این جماعت خر خون از  صبح تا شب جلوی چشمم نبودن و خر زدن هاشون رو نمی دیدم اعصابم راحتتر بود و بهترم میشدم .

 

 

 

تا جالبیش اینجاس که با اینکه  روزی ۳ـ۴ساعت بیشتر نمی خوابن نمره هاشون هم سطح ما میشه.برا من یکی که سواله با اینهمه خودکشانی که خودشون تعریف می کنن واسه کنکور کردن چرا رتبه ی ۱ رقمی نیاوردن؟

 

 

 

 

دیروز که رفتم خونه مامانم داشت از عارفه درس می پرسید . رسید به اینجا که : نام مسجدی که علی  …..؟ (اسم مسجده رو باید میگفت)

 

عارفه : صب کن خودم بلدم میگم .   مسجد بوفه .

 

 

 

من : .

 

 

 

 مامانم :خره بوفه جاییه که می رن خوراکی میخرن !

 

 

 

عارفه : خب باشه اسم مسجده هم مسجد بوفه ست .

 

من و داداشم و بابام :

 

 

 

عارفه : ااااا  یعنی چی؟ بیتربیتا  !!مامان ببینشووووووووون .

 

 

 

داداشم  : عشقت شکمه دیگه کاریت نمی شه کرد !

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23 و ساعت 21:22 توسط ارشمیدوس |
ارشمیدوس با یه عالمه سوتی

 

من که راسیاتش همه ی زندگیم سوتیه...ولی خدایی خیلیاشو جلو نامحرم نمیشه گفت.

 

ناسلامتی ۴روز دیگه میخوایم تو این شهر عروس بشیم....

 

 

۱)  آقا  سوم راهنمایی بودیم .از اونجاییم که من همیشه بچه آروم و نجیبی بودم میذاشتنم ردیف اول پهلو میز معلم .

 

خلاصه دبیر جغرافیمون عادت داشت پاشو رو میله صندلی جلو میزاشت .منم از همه جا بی خبر  هی با پام محکم میکوبیدم به پای بغلیم ....

 

 میدیدم خدایا  این دو دقیقه یه بار  زل میزنه به ما و چشم میکشه ها!!! ولی بازم دو زاریم نمی فتاد

 

 

آقا ما هی با شدت بیشتری میکوبیدیم  تا بغلی از خودش رفلکسی چیزی نشون بده اما بازم خبری نبود ...

 

 

 

خلاصه معلمه برگشت گفت معلومه این پایین چه خبره؟؟؟؟؟

 

 

 

تازه اون موقع بود که فهمیدم که بلههههههههه پای خانم محامدی بوده....  

 

 

۲)  واااااای اینو بمیرمم دیگه جایی نمیگم 

 

یه روز صبح خوابیده بودم وحشتناکم خوابم میومد حالا این وسط یکی هی زنگ خونه و میزد....هر چی میخواستم بیخیالش شم و بگیرم بخوابم نمیشد ...

 

 

راه رضا خدا تو خونم هیشکی نبود بره درو باز کنه.دیگه هلک هلک  رفتم ایفون برداشتم  گفتم بله ؟

 

 

 یه آقاهه از پشت آیفون گفت میشه لطف کنین چند لحظه بیاین دم در ؟واسه نظر سنجی اومدم....

 (خدایی صداش خیلــــــــی شبیه داداشم  بود ) .

 

 

من : تو غلط کردی .مریضیییییییییی؟دیوونه!!!!اگه به مامان نگفتم.... .

 

 

 آقاهه :  برو بزرگترتو صدا کن بینم .

 

من :بچه پررووووووووو اعصاب منو خورد نکن !!!می یام له و لوردت  می کنما .

 

 

آقاهه: خانوم اشتباه گرفتی من داداشت نیستم .

 

 

 من : حالا  می یام دم در معلوم میشه .

 

 

 وااااااااای رفتن دم در همانا و غرق عرق شرم شدن و عذر خواهی کردن همان . یعنی مردماااااا

 


آقاهه یه لبخند ژوکوندی زد و  گفت ببخشین مادرتون هستن ؟

 

 
من:شرمنده نیستن .

 


آقاهه : خودتون ازدواج کردید؟

 


من (  سر اون قضیه  هنوز گیج و منگ بودم ): نه متاسفانه

  

آقاهه دیگه از خنده ریسه میرفت .

 

 

 ۳) یه بار با هواپیما رفته بودیم تهران داشتیم میرفتیم سالن انتظار

 

 

یکی از این خانمایی که منتظر مسافر بود  اومد جلو گفت :خانم میبخشین شما از کجا میاین؟ 

 

 

منم اعتماد به نفس!!!!  :  تهران!

 

 

هی میدیم این داره یه جوری نگام میکنه ها نگو .....

 

 

۴) وااااااااااااااااااااااای یه استاد داریم خیلی مسن ...یعنی تقریبا جای بابابزرگمونه ...خفن جدی!!!!!!....بگذریم هرچی بیشتر از اخلاقیات این بگم سوتیم فجیع تر نمود پیدا میکنه.


آقا ما سر کلاس نشسته بودیم  محو درسااااااا (فک کن....!!!!!!!)

 

 

یهو وسط کلاس موبایل یکی زنگ خورد .حالا استادم داشت اسلاید نشون میداد.اینم هی صدا میکرد..... .

 

 

منم جو گیییییییر ....پاشدم گفتم یعنی چی؟خاموشش کن دیگه!!!!!!!!

 

 

استاده یه لبخند تحویلم دادو گوشیشو و برداشت شروع کرد حرفیدن ...

 

 

حالا نمیشد جا من یکی دیگه اینو می گفت؟   ....     

  

سخن آخر : تورو خدا جوگیر نشین... !!!

 

 

 



| *| نوشته شده در جمعه 1387/07/12 و ساعت 13:20 توسط ارشمیدوس |
ارشمیدوس بی آبرو میگردد

 

 

احساس مي كنم يه مدتيه عين آدم برفي  يخ بسته بودم و بی روح شده بودم ...

 

 

ولي انگاري گرما كم كم داره يخای وجودمو آب ميكنه...

 

 

 

بيچار وبلاگم شده عينه اين ننه مرده ها!...ولي از الان به بعد اوضاع قراره فرق بكنه!!!!!!!!!...ميخوام يه سلسله تحولات اساسي بدم!به عبارتی یه خونه تكونيه درستو درمون!

 

 

 

 صبح ساعت 8 عزممو جزم میكنم كه امروزو بي خيال خواب شيرين شم و ساعت 9 واسه دیدار استاد زبان منت نهاده و قدم در دانشگاه بگذارم!...

 

 

 

قرار بود ساعت 9خودمو  به دانشگاه برسانم كه نمي دانيم چه شد هشتم گره نه شدو به عبارتی شیرین نه و ربع رسیدم درب دانشگاه!...

 

 

 

 

خلاصه عزیزان نمي دونم اين از "هـــــاي" كلاسي ماست كه كمي( دوستان توجه داشته باشيد فقط و فقط كمي!) خود را دير به قرارها مي رسانیم و يا حاکی از نظم الانضباط دقيقمان..!؟!.

 

 

 

 بنده که خود به شخصه گزينه اول را ترجيح مي دهم و  انتخابم همان است !

 

 

 

 

خلاصه با جان کندنی به دانشگاه میرسم...در بدو ورود چشمم به جمال مامور حراست نوراني شد كه با درخشش خود جلوه نمايي مي كرد و چشمان تلسکوپوارش را روی من زوووون کرده بود تا به یه چی گیر بدهد!

 

 

 

 

ديگه كم كم داشتم از اضطراب و ترس  قالب تهی میکردم وتنها وجود يك تکه جسم گوشتي  درست اندازه كف دستم رو اون ته تهای حلق مبارکم احساس مي كردم!..

 

 

 

فكر مي كنم اون لحظه قلبم بود كه با  کوشش فراوان سعی  در این داشت تا  خود را بالا بکشاند  تا كاري كه چشمانم نتونسته بودن رو انجام بده !...

 

 

 

که به ناگهان موبایل حاج آقا زنگ خورد و با سرعت نور از مهلکه گریختم .

 

 

 

خلاصه بعد از گشتن بيهوده و استرس بيوده تر به دنبال استاد گرام با خود گفتم ای هوشنگ تو كه استادی ندیدی پس كمی در  دانشگاه بچرخ تا   

لا اقل دوستان گرانمايه و عزیزت را بیابی!...

 

 

 

 

همينطور كه در راهرو ها داشتم خرامون خرامون میرفتم با خودم اندیشیدم:  

 

 

 

 

 چرا امروز راهرو ها اینقدر خلوته و در همه كلاس ها بسته؟!!!...

 

 

 

 

خدایی زمزمه هايي هم از توي كلاسا به گوش میرسید كه شبيه صداي استادا بود!!...

 

 

 

بدو بدو به طرف طبقه دوم رفتم.

 

 

 

 ديگه شكم به يقين تبديل شده بود كه بللللللللللله!!!! كلاسا شروع شده....!!

 

 

 

تازه اون لحظه بود  يادم اومد كه ای دل غافل مثلا امروز 8 تا 11 كلاس  داشتم.!

 

 

 

حالا چه گلی به سر بگیرم؟...

 

 

 

 

 

 با طمانينه خاصي كلاس شماره دو رو پيدا كردم و رسيدم پشت در...از شيشه که نگاه كردم ديد چی میبینیییییییی .....

 

 

 

 

 بلللللللللللللله...عزیزان همگي جمع اند وكلاس تا سر حد  انفجار پر است!..وارشمیدوس جون كه گل باغشان باشد جايش خاليست....!

 

 

 

 

 

با چشام پنهونی يه دور 90 درجه ای دور تا دور  کلاس زدم و  ديدم استاده يکیه سن بالا خمیده تا حدودی رو به موت كمي به ظاهر زيادي جدي كه تند تند داره  يه سري كلمات رو برا خودش بلغور مي كنه و هر ۲ ثانيه يه بار عينك ته استکانیشو كه تا روي نوك دماغش خزیده رو بالا مي ده!..

 

 

 

چهرش كه خیلی جديد میزد و از آنجايي كه بنده هيچ گونه شناخت قبلي و بعدي و حالي از اخلاقیات ايشون نداشته و قدرت ريسك پذيري بالايي هم دارم لذا  در حرکتی دیوانه وار تصميم گرفتم با يك ساعت و نيم تاخير در حالي كه ۴۵ دقيقه به پايان كلاسم مونده وارد كلاس شوم!

 

 

 

 

 درو که زدم استاد اون يه جفت چشاشو که از پشت عينك ته استكانيش عینهو چشاي حلزون  زده  بود بيرون و از روي وایت برد كند و انداخت روم ...

 

 

 

سریع سلامی کردم  و صاف رفتم سمت اولين صندلي خالي و نشستم!..

 

 

 

نمیدونم چی شد يه لحظه احساس  كردم هيچ صدايي رو جز صداي نفس كشيدنم نمي شنوم...نمي دونم چرا ولي از قرار معلوم يه چيزي شده بود كه همه خف گرفته بودن ...اصلا بی سابقه بود....كلاس ما با اين همه سكوت؟اصلا سازگاری نداشت ....!انگار كه همه منتظر بودن  آتشفشان وزوو شروع به فعاليت كنه!

 

 

 

بغلم فسقل نشسته بود که با صدايی که تقریبا از ته چاه برمیومد  گفت:الا يكي از بچه ها چند دقيقه بعد از استاد اومد اما استاده راش نداد بياد .!!!!!!!اونوقت تو...و بعد دوباره خفه شد!

 

 

 

 

فكر كنم همگی بتونيد قيافه من رو در اون حالت تصور كنين كه با شنیدن اين جملات چه احساسی پیدا کرده بودم....!

 

 

 

هنوز تو خالت منگی مشغول در هضم و جزم حادثه بودم كه استاد برگشت  با حالت خاصي رو کرد  به طرفم و گفت:

 

 

 

 

"اين جای بسی تعجب داره  است كه من این روزا  پديده هايي خارق العاده  رو تو اين دانشگاه مي بينم كه هيچ جا تا به حال نديده بودم....

 

 

 

 

سلام سركار علیه ...خيلي  به کلاس خودتون خوش آمديد!منت نهادید "

 

 

 

حالا من تو اون لحظه مونده بودم از شنيدن اين حرفا و تعریفا  مشعوف شوم ويا مظلوم و يا مصدوم  ویا مرحوم؟!..

 

 

 

در حالي كه لبخند ژكوندي بر لب داشتم  (داشتم از ترس میمردما ولی نمیشد که ضایع کرد )رو به استاد گرامی با همون قدرت ريسك پذيري فوق العاده كه قبلا متذكر شدم گفتم:

 

 

 

استاد پديده هميشه خارق العادست والا پدیده نیس که.....

 

 

 

 

نمي دونم چي شد  یه لحظه که نطق كور بچه ها یه دفه باز شد و چيزي كه نبايد مي شد شد!

 

 

 

نظم و سكوت خفقان آورو رعب آور  كلاس دو  به يك باره تركيد....اين وسط نمي دونم چرا چهره استاد عزیزمان به رنگ بنفش مايل به سرخ در آمده بود...شما مي دانيد چرا؟!

 

 

 

 

خلاصه فكر كنم پرونده درست و درمونی واسه خودم درست كردم كه از الان هم هر چي تلاش كنم تا از جرايمم كم كنم و به علوم پایه برسم کوچکترین اثری ندارد!

 

 

 

 

فعلا همين!

 

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/03 و ساعت 0:1 توسط ارشمیدوس |
غریبانه

 

 

دور مانده‌ام

 

 

 

             از حس غریب دلدادگی ،

 

 

               از هیجان هجوم کلمات

 

 

              و از

 

 

                  شهوت خواستن

 

 

 

 

و غریبانه،

 

 

              مانده‌ام با

 

 

    مردانی

 

 

                  که از مردی به فاعل بودنش دل خوش کرده‌‌اند

 

 

 

 

و زنانی

 

 

         که حس زیبای زنانگی‌شان در هجوم واژه فمینیست رنگ باخته

 

 

 

 

 

 

 

                                                                              (صدای سپید شهریور ۸۷)



| *| نوشته شده در شنبه 1387/06/30 و ساعت 23:19 توسط ارشمیدوس |
روز پر ماجرای ارش

 

سلام . چطور مطورین ؟ دیدین برگشتم ولایتمون    قبل از هر چیز اینو بگم که جای همتون خالی بود واسه همتونم دعا کردم ایشالا قسمت همتون بشه

 

 

 

امروز خان داداش ما کلاس  داشت .هیشکیم نبود ببرتش بدبخت از ناچاری رضایت داد  من ببرمو برش گردونم.

 

 

 

 فک کنین خونه ی ما اینور شهر نزدیکای دروازه قرآن و کلاس خان داداش مااونور صفاییه . منم واسه اینکه حسش نبود  برمو برگردم سه سوت زنگیدم به ناهید که اگه کاری نداری پاشو با من بیا بریم بشینیم یه کم حرف بزنیم .

 

 

 

 ناهیدم از خدا خواسته گفت باشه می یام و قرار شد من وداداشم اول بریم در خونه ی ناهید اینا دنبالش بعد از اونجا بریم کلاس. حالاداداشم پاشو کرده  تو یه کفش که اگه دوستت بیاد من نمی یاما گفته باشم بعدا گله ای نباشه .

 

 

 

 من که میدونم  دوستاتو می ببینی سرت گرم می شه همه رو یادت میره منم تو کلاس جا می زاری

 

 

 

 اون قدر قسم و آیه خوردم که مگه می شه تو رو یادم بره تو تاج سری  آفرین گلم   .بعدم تو که گوشی داری اگه دیر کردم بزنگ زودی زودی می یام ... !

 

 

 

دیگه خدا میدونه چقد  فک زدم که راضی شد ناهید جونمم بیاد  .

 

 

 

 

خلاصه رفت پشت نشستو آنچنان درو کوبوند که ماشین جا به جا شد .

 

 

 

 

من : پاشو بیا جلو .

 

 

 

 داداشم : نمی یام جلو که  جای دوست جوناته  !

 

 

 

تلفن زدم به ناهید که زودی بیا سر کوچه  زیاد دیر نشه این داره خیلی غر میزنه داشتیم می حرفیدم که یهو صدای سوت بلند شد و پشت بندش صدای پلیس : ۲۰۶  بزن کنار ، خانووووووووووووم بزن کنار .

 

 

 

 

 خلاصه  پلیسه اومد سروقتم .

 

 

 

 پلیسه : جلوی چشم من با موبایل حرف می زنی    گواهینامه ، مدارک ماشین !

 

 

 

گواهینامم که تو اون یکی کیفم بود ولی نمی تونستم که پررو پررو برگردم بگم گواهینامه نیاوردم ، واسه همین رفتیم تو مود فیلم بازی  

 

 

 

مثلا دره داشبورت رو باز کردم تا مدارک ماشین رو در بیارم دیدم ای داد حالا چه گلی بگیرم به سرم مدارک ماشین هم نیست .

 

 

 

 

من : آقا چند لحظه صبر کنین زنگ بزنم مامانم ببینم مدارکو کجا گذاشته .

 

 

 

من : الو مامان پلیس منو گرفته مدارک ماشین کوشن ؟

 

 

 

 مامان :خنگه معلومه دیگه زیر صندلیه جلوئه ( آخر من از دست این کارای مامانم دق می کنم آخه مادر من مگه مدارک ماشین جنسشون از طلاس که زیر صندلی قایمشون می کنی  )

 

 

 

خلاصه با یه بدبختی مدارک رو  کشیدیم بیرون و شکره خدا همه مدارکو کارتا رو یه جا تو یه پلاستیک پیچیده بودو مام صورت سریع همه رو چپوندیم تو دسته پلیسه .

 

 

 

من : جناب بگردین  همه چی تو همینه گواهینامم هم همین جاس ! پلیسه بعد از 5 دقیقه  کارت سوخت رو دراورد و گفت : خانوم این کارت سوخته  دست هر کسی ندیا !

 

 

 

من : باشه .

 

 

 

 پلیسه بعد از 5 دقیقه و بیست ثانیه دیگه : خانوم گواهینامت اینجا نیست

 

 

اصلا تا حالا گواهینامتو دیدی ؟

 

 

 

من : آره دیدم جناب سرهنگ دیرم شده گواهینامم تو همونه دیگه یه خورده دیگه بگردین حتما پیداش می کنین .

 

 

 

 پلیسه به داداشم اشاره کرد : آقاتون خیلی عصبانینا ؟

 

 

 

 من :  نـــخیر داداشمـــــــــن ( مرتیکه چشم کورش رو درست باز نمی کنه  الکی حرف می زنه  )

 

 

 

 پلیسه : گواهینامت  که این جا نیست  .

 

 

 من : وای نکنه تو خونه جا گذاشتم ؟.

 

 

 

پلیسه رفت یه گنده تر از خودش رو آورد و بهش گفت : اینی که میبینی گواهینامه نداره چی کارش کنم ؟

 

 

 پلیسه گندهه : خونتون همینجاس ؟

 

 

 من : نه والا ! واسه همین داشتم با گوشی آدرس می گرفتم که.... !

 

 

 

پلیس گندهه : اشکال نداره  دخترم این دفعه و میتونی بری

 

 

 

من ( با پررویی ) : خب حالا اگه بخوام برم میدون ... از کجا برم ؟

 

 

 

پلیس گندهه : !

 

 

 

خلاصه با  هزار جون کندن رسیدیم در خونه ی ناهید  اینا .

 

 

 

  داداشمم که کلاسش دیر شده بود کارد می زدی خونش در نمی یومد  

 

 

 

از حرص اصلا سلامم نکرد . داداشه خودمه دیگه  عصبانی که می شه دیگه حفظ ظاهر نمی کنه .

 

 

از اونورم خیابون بسته بود دیگه واویلا

 

 

یعنی فک کنم اگه ناهید نبود این داداشم از عصبانیت خونمو حلال می کرد

 

 

بالاخره با نیم ساعت تاخیر رسید به کلاسش و من و ناهید  بعد از مدت ها یه گپ حسابی با هم زدیم و رفتیم از بستنی سالار  دو تا شکلات گلاسه ی خوشمزه  خریدیم .

 

 

برگشتنی هم بنزین داشت تموم می شد ،  از این لحاظ که بنده از بنزین زدن نفرت دارم ناهید  رو گذاشتم دمه خونشون و با هزار تا سلام و صلوات که تورو خدا بنزینه تموم نشو  رسیدم سر کوچه که خاموش شد .منم  همونجا گذاشتمشو اومدم تا خونه .

 

تو خونه 

 

داداشم :من دیگه بمیرم با این نمیرم کلاس .   ماشینم سر کوچه خاموش کرده برین جمش کنین بیاین

 

 

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17 و ساعت 15:16 توسط ارشمیدوس |
ای بابا

 

سلام

 

خدایی حالا حالاها نمیخواستم بیاما ولی می بینی تو رو خدا؟

 

هی میگم نمیام دیگه نت ! اما مگه میگذارن؟؟

 

می دونم گفته بودم که دیگه کم پیدا میشم اما خداییش دلم نیومد این سوژه رو نگم.

 

 

گویا خاله ی ما چند روز پیش مادر جون رو گول زده وبا خودش برده کلاس یوگا!(آخه مامانیم جدیدنا افسردگی گرفته  )

 

خلاصه بردتش جو و نشونش بده ببینه تاثیری داره یا نه

 

 

 مادر جون ما هم که اصولا و ذاتا آدم خوش خوابی هست.

 

در حین رلکسیشن یهو خوابش می بره و شروع می کنه به خروپف کردن!

 

حالا بماند که با چادر و کلی عبا قوای سیاه رفته بوده....

 

این بنده های خدا هم که همشون تو  حالت تمرکز بودن  کاری نمی تونستن بکنن...!

 

 خلاصه که یه حال اساسی به تمرکز همه داده!

 

 در اخر هم خاله محترم ما با هزار خواهش و التماس مادرجون رو از خواب بیدار کرده و آورده خونه .!!

 

 

 وای سوتی صبح مامان و بگو  !!!

 

خدا روز بدتون نده این مامان خانم ما خیلی ادعاش میشه فک میکنه دیگه خیلی مرد شده و  می تونه  مستقل بشه و آخر تواناییه

 

٬امروز هوس کرده که خودش به تنهایی ماشین رو ببره تعویض روغنی و ادعای استقلال بکنه جلو بابام !

خلاصه آقا تعویض روغنی در حال دادن دست فرمون بوده!

 

که یهو موبایلش زنگ میخوره و میره پی جواب دادن و روشو که برمی گردونه می بینه که نصف ماشین مامان  ما نیست!

 

بلههههههههههههههه   خانم  هوس آکروبات بازی کرده و دو تا چرخ ماشین رو انداخته تو چاله تعویض روغنی!

 

 

و مامان ما که خودش رو تو چاه تعویض روغنی میبینه شروع میکنه به جیغ زدن

 

 

 وکل مغازه های اطراف میریزن اونجا..... دیگه آبروریزی تا چه حد .من دیگه چه جوری سرمو بالا بگیرم

 

می بینن به به خانم چه دست گلی به اب داده!

 

 دیگه مردم مامان خانم رو که با ماشین تو چال گیر کرده بوده رو میارن بیرون  و ایشون هم از شدت ضایع شدن لام تا کام حرف نمیزدن....!

 

ما دیدیم امروز ظهر اومده بالا ومثل این بچه ها که شیشه خونه رو شکستن و می ترسن حرف بزنن بهم  میگه یه چیزی بهت  بگم به بابات نمی گی؟؟

 

منم گفت نه

بگو

مامانم سیر تا پیاز دست گلش رو تعریف کرد

 

به بابام نگفتیم ولی داداشم همون موقع یه اس ام اس نوشت سند تو آل کرد به همه فک و فامیل 

 

شب که مامانم از خونه مادر جونم اومده بود اینجوری بودا

 

 

سر سفره بحث شد سر قضیه صبح مامان بابای گردن شکسته ی مام تو اوج عصبانیت مامانم یه لحظه از زبونش در رفت گفت  اگه جای دیگه ای  از ماشین مونده که  می خوای گرد کنی جون ما  بگو ؟

 

روز بد نبینین یه دعوایی شد اونسرش ناپیدا ولی خدایی راز های نهفته خیلی قشنگی در رابطه با رانندگی عمه ها و کلا خانواده ی پدری...برا منو داداشم فاش شد.

 

 

 

 

پی نوشت :  جا داره از دوستان که لطف داشتن و حضورا شفاعا کامنتا مسیجا آف لاینا و بالاخره از هر طریق ممکن یا بد و بیراه نثار ما کردن یا ادعای دل تنگی برای وبلاگ(کسی که برای ما دلتنگ نمی شه)  تشکرات ویژه داشته باشم .

 

 

 



| *| نوشته شده در جمعه 1387/05/25 و ساعت 0:46 توسط ارشمیدوس |
زندگی گیج گیجه مطلق شده ، هستم و نیستم

 
 
 
 
الان دیگه نمی دونم چی می خوام بنویسم یه ذره اونور تر از حالا تو ذهنم یه چیزی نوشتم که نشد که از ذهنم بیرون بیاد.
 
 
خوب می دونم که الان وقت درسمه اما دلم می خواد بنویسم ، نوشته هام دیگه قافیه پیدا نمی کنن شعر نمیشن منم مجبورشون نمی کنم .
 
 
همیشه اینو می دونستم که آدما باهم فرق می کنن و من حق ندارم بگم همه مثل همن اما  چی میشه که بعضی وقتا آدما بر خلاف اعتقادشون حرف می زنن و عمل می کنن؟
 
 
خوشحال نیستم از اینکه یه چیزایی از یه آدمایی تودلم مونده که دلم می خواد تلافی بشه.
 
 
یه  نفر تو زندگیم بدجوری جرمی زنه . می تونم بگم متنفرم ازش و این حس آزارم میده . سعی کردم ببخشمش اما نشد.
 
 
 نشد که بگذرم  ،اگه نتونستم بگذرم بخاطر این نبود که باعث شدن ذهنم بیشتر از این به هم بریزه ، خیلی بده که خیلی وقتا این حس باهامه که دنیا باید تلافی کنه .دلم می خواد یه روز خیلی دور بشم  .  
                          
 
بازی را در نیمه راه رها کن اما جر نزن
کوچکتر از آنم که باور کنم
می شود خیره به چشمی دروغ گفت

 
خسته شدم بس که با خودم حرف زدم. خسته شدم بس که ذهنم پر از رفت و آمد شده .
مدتهاست دارم با پاهای خودم راه میرم می دونم که خوبه، می دونم که باید همیشه همین جوری باشه.
 
 
لحظه ها مثل عبور رودخونه همین جوری میرن .خسته ام .  دلم می خواد بشینم.
 
 
خسته ام دلم دلی می خواهد که حوالی دستانم چرخ بخورد.
 
 
 
 
 
قایقی خواهم ساخت
 
خواهم انداخت به آب
 
دور خواهم شد از این خاک غریب
 
 
 
واسه یه مدتی نیاز دارم که برم .خداحافظ  تک تکتون


| *| نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20 و ساعت 22:30 توسط ارشمیدوس |
عروسی

 

سلام

 

 دیروز عروسی یکی از دوستام بود( یار دبستانی من )  . 

 

حالا از شانس گند من نمی دونم چجوریاس هر وقت می خوام برم یه جایی هیچی ندارم یعنی واقعا هیچی هیچیا ! نه کیف نه کفش نه لباس نه مانتو نه روسری ! هیچی مفلس مفلس  .

 

 هر چی هم که دارم یا قبلا پوشیدم.

 

 یا خیلی وقت پیش خریدم و نپوشیدم انداختمش کنارو دمده شده یا دلمو زده یا .....

 

 خلاصه که عزیزان هیچی ندارم . دوهفته ی تمام همه جا رو زیر پا گذاشتم  تا خیر سرم یه چی پیدا کنم

 

 

 

( پاساژ پارسیان):

 

 

خاله مریم یه ریز داره در مورد دعواش با زن داییم حرف می زنه منم چشمم به لباسا و مغازه هاست و فقط می گم : اوهوم .... آره ....آخی....حق با توهه.... چشمم می خوره به یه سارفون خوشگل مشکی و که روش خیلی قشنگ کارشده  به مریم نشونش می دم میگم این چه طوره؟

 

 

می گه : بی اصول اینکه به درده عروسی نمی خوره مگه میخوای بری مهمونی 

 

. من : آخه خاله  خیلی خوشگله  بیا بریم قیمت بگیریم .

 

 فروشندهه ( یه پسرسوسول قرتی با هفت کیلو آدامس تو دهنش )

 

 می گم : آقا میشه اون سارفون رو بیارید پرو کنم ؟.

 

 فروشنده : خانم اگه مطمئنی می خریش بدم پروش کنی  !

 

 من : یعنی که چی ؟ من  به شما هیچ تضمینی نمیبدم که حتما  بخرمش. پنجاه پنجاهه تا نپوشم نمیتونم نظر بدم !

 

 فروشندهه : نه دیگه  این جوری نمی شه .

 

 

آی حرصم می گیره می خوام از مغازه این گند دماغ برم بیرون که می گه : این دامنا رو تازه آوردم  اگه میخواین یه نگا بهشون بندازین !

 

 

 وای فوق العادن هم رنگاشون هم مدلاشون . چند تاییش رو انتخاب می کنم و به فروشندهه می گم میشه سایز منو بدین .

 

فروشندهه : حالا اینا رو پرو کن .چون تو پری سایز پایینتربپوشی بیشتر بهت میاد

 

با حرص می رم تو اتاق پرو وبا خودم می گم : حیف که دامنه چشممو گرفته اگه نه  نه ازت خرید میکردم نه میزاشتم کسی دیگه بیاد ازت خرید تا حالت گرفته شه بچه پررو.

 

وقتی میپوشم  در اتاق پرو رو یه خورده باز می کنم که خالم  بیاد ببینه .

 

مریم می یاد جلو می گه : واااای محشره الا  چقدر بهت می یاد که یهویی نمیدونم چی میشه خاله احساساتش گروپپی می زنه بالا

 

مریم : قربونت برم الاجون فوق العاده شدی .

 

من : اگه اینو بخرم باید یه تاپ ستشم بگیریم .

 

خاله مریم : هر رنگیشو بگیری بهت می یاد ...

 

دیگه نمی شنوم خالم  چی می گه ....فقط دارم  بالا سر خاله مو نگاه میکنم

  فروشندهه مثه چی کلشو کرده تو ....استغفراله مردک .....میخوام همونجا خفش کنما

 

رو کرده به من و می گه : تاپ زیاد دارم برات ست می کنم .

 

 خدا رو شکر خالم کاملا جلوم وایساده از بس شوکه شدم می گم : بله بله  

. فروشندهه : جوونی باید شاد بپوشی ...

 

مریم انگاری تازه فهمیده چشام داره بالا سرشو نگاه می کنه بر می گرده مرتیکه ی چش دریده ی پشت سرش رو می بینه و

 

 

شترققققققققققققققققققققققققققق

 

در اتاق و می بنده .

 

ولی مگه  فروشندهه از رو می ره؟!!!!!!!! 

 

 از پشت در بسته با من حرف می زنه : حالا واسه چه جور جایی می خوایش؟ .

 

 من تودلم  :   به تو هیچ ربطی نداره تا نزدم له و پهت کنم این دهنتو ببند ...

 

 دامنه رو می خرم و میام بیرون مغازه در حالی که دارم به تمام اجداد مرده و زنده ی پسره فحش می دم  

 

 

 

مکان :عروسی محبوبه جونم

 

 

 

 با بچه ها کلی رقصیدیم  از خاطرات مدرسه و دانشگاه و معلما گفتیم 

 

  هر هر وکر کری راه انداخته بودیما   یه دفه  سودی رو کرد به سین سین گفت خانمه رو نیگا

 

سین سین : کجا رو میگی ؟.

 

 سودی  : همونی که رو به رو نشسته

 

دیدیم یه خانمه با دخترش نشستن و دارن با دست ما رو نشون میدن و پچ پچ میکنن بچه هام شروع کردن آره  خبراییه و..... بدبخت یه ذره سنگین تر بشین میپره  ....

 

پس فردا مادرشوهرته و پاشو برو جلو ازشون پذیرایی کن عزیز شی .

 

سین سین  : وا  خدایا توبه من جون ندارم خودمو جمع کنم بعد پاشم از تیر و طایفه ی شوهر  پذیرایی کنم اونم مادر شوهر !!

 

اصلا به من چه خودش باید بلند شه از خودش و من که افتخار دادم زن پسرش شدم پذیرایی کنه . خلاصه داشتیم کلی مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدیم که ......

 

 خانمه دید داریم نگاشون میکنیم نه گذاشت نه برداشت پاشد بیاد  سمت ما که بچه ها همه زدن زیر خنده  حدسه درست بود

 

 خلاصه خانمه اومد پیش سین سین و گفت دخترم ! 

سین سین : بفرمایین

 

خانمه :شما نوه بی بی رقیه حسن علی نیستین؟

 

ماها اینجوری بودیما

 

 

سین سین : جانم؟؟!!

 

 سین سین که کم شیطون نیس حس شیطنتش یه لحظه گل کرد و  به خانمه گفت:ااااا شما از کجا میشناسیدشون ؟

 

خانمه : اون روزا مادر بزرگت صابون درس میکردن و میوردن دم خونه ها میفروخن .منم خدا بیامرزا تا قبلی که خونمونا عوض کنیم میشناختمش .خدا رحمتش کنه.

 

خانمه :باید دختر اصغر باشی .ماشالا چه بزرگ شدی .خیلی شبیه باباتی

 

 

سین سین آروم میگه  : الا اگه مامانیم بفهمه یه روزی صابون پز بوده فک کنم خودکشی کنه فک کن مامانی من با این قیافه صابون بپزه

 

خانمه : دخترم حالا چند سالته؟

 

سین سین :۲۱ سال

 

خانمه :چند کلاس خوندی ؟

 

سین سین : تا کلاس ۱۲

 

بیوین دخترم من یه پسر دارم که ......۲ساعت تمام اندر وصفیاتش میگفت و من داشتم از خنده میمردم ...... .

 

خانمه هی داشت میگفت سین سینم هی جواب میداد .دیگه آخراش داشتم از خجالت جلو این زن ساده آب می شدم .

 

دیدم این دختره داره خیلی پیش میره رفتم  دست به دامن مامانم که بیا این گند و راست و ریسش کن این سین سین دیوونه شده 

 

 دیگه مامان بدبختم اومد یه جوری سر و تهش مساله رو هم آورد .ولی جاتون خالی چقد منو و سین سین فحش خوردیم

 

ولی به خدا من تقصیری نداشتم مامانم به در میگفت دیوار بشنوه

 

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17 و ساعت 15:43 توسط ارشمیدوس |


khodetmifahmi

ارشمیدوس

khodetmifahmi

http://khodetmifahmi.blogfa.com

اعترافات ارشمیدوس

اعترافات ارشمیدوس

اعترافات ارشمیدوس

سلام! ترو خدا بشینید بچه ها راحت باشید! بلند نشید
فکر کردم دیدم باید یه خورده هم درباره ی خودم بنویسم! ارشمیدوسم ! خونمون یزده. رشتمم پزشکیه. .
زرشک به من علاقه ی فراوانی دارد!!!!!لواشک هم مرا دوست می دارد!
تاریخ تولد:17/2/66 ( گفتم که کادو یادت نره) و همینا دیگه....
اینم خداییش فی البداهه بودا
آنلاین به مخم رسید!!!

کیف و کتاب و مدرسه
درس و کلاس هندسه
کاشکه به اخر نرسه
دنیا به بن بست نرسه
وقتیکه خرداد میرسه
اگه تقلب نرسه
نمره به یه 10 برسه!
مامان با کفگیر میرسه
اما اینام ته میکشه
بچه به کنکور میرسه
یا قبوله یا میمونه
اما یه چیزی بدونه
مهم چیه؟ که میمونه
یه دوست توی زندگیه
همون رفیق و همدمه
که تا ابد با ادمه!!!
(از انشعابات مغز ارشمیدس)

ترو خدا بشینید بچه ها راحت باشید! بلند نشیدا

اعترافات ارشمیدوس

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog